![]() |
![]() |
|
| موسیقی و ترانه ////////////// نیم نگاه دو ساله شد. |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 13:22 توسط روزبه میرزاده |
|
|
(شک)
همش می ترسم که یه روز منو بذاری و بری یه حس بد بهم می گه که دیگه دوسم نداری همش می ترسم نکنه با یکی رو هم بذاری همش می ترسم نکنه از عشق من کم بذاری ترو خدا بهم بگو پشت نگاه تو چیه چی برده عقل و هوشتو اون که دوسش داری کیه خوب می دونم که قلب تو اسیر رنگ و هوسه یه روز می آد میاد که عشقمون به خط آخر می رسه از اعتماد عاشقی هیچی نمونده جز کلک باور کن این روزا همش شک می کنم حتی به شک می ری به جایی که وفا مرده تو قلب آدما جای که یه جغد سیاه می خنده به اشکای ما
17/2/1388 ترانه سرا : روزبه میرزاده
هرگونه کپی برداری بدون کسب اجازه از مؤلف پیگرد قانونی دارد...! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 14:8 توسط روزبه میرزاده |
|
|
یادداشت روز روزبه میرزاده 21 بهمن 87
موج تازه موسیقی پاپ:
تهدید ها و فرصت ها
با پا گرفتن شبکه های ماهواره ای خصوصی، موج وسیعی از ترانه
ها و کلیپ های موسیقی به راه افتاد.
به مدد امکانات فنی نوظهور، دهها و صدها خواننده جوان کوشیدند توان
و استعداد خود را در عرصه موسیقی پاپ به آزمون بگذارند.
پدیده موسیقی زیر زمینی، در نبود برنامه ریزی ها و سیاست های
هنری و فرهنگی وزارت ارشاد و سایر مراجع ذی ربط، سربر آورد و
بی اعتنا به معیار های هنری در مقیاسی گسترده به میدان آمد و به
سرعت ضوابط و معیارهای اداری و قانونی را در نوردید.
حالا دیگر هر کس با هر میزان استعداد و قابلیت هنری می توانست
ترانه ای سرهم کند، کلیپی بسازد و از طریق شبکه های خصوصی به
روی آنتن بفرستد.
آگهی های تبلیغاتی در مطبوعات و سایر رسانه ها، یکی پس از
دیگری، جوانان جویای نام و البته دوستداران موسیقی را به صحنه
رقابت فرا خواندند به طوری که این تصور عمومی پدید آمد که با فلان
مقدار پول می توان یک شبه به اوج شهرت و معروفیت رسید. و از
مزایای قانونی و غیر قانونی! آن استفاده کرد.
طولی نکشید که فهرست بالا بلندی از نام های آشنا و ناآشنا در
فضای جامعه جوان ما، با یدک کشیدن عنوان های پر ططراقی چون
آهنگساز، خواننده، ترانه سرا، تنظیم کننده و تولید کننده نما آهنگ ...
رقم خورد و بدین گونه تب خوانندگی بالا گرفت و عنوان "بچه معروف"
به فرهنگ واژگان نوظهور اضافه شد
البته در این رویکرد گسترده،استعدادهای تازه ای نیز پیدا شدند که
آوازه شان بالا گرفت و علاوه بر شبکه تلویزیونی، شبکه گستره حمل و
نقل شهری نیز یه کمک آن آمد! و مسافر کش ها عمده ترین معرف و
تبلیغ گر آن شدند.
دراین فضای آماده، چند مجله تخصصی و نیمه تخصصی هم پا
گرفتند که در واقع، سخنگو اُُرگان این موج تازه به شمار می آمدند. این
موج تازه که با عنوان موسیقی زیر زمینی، به شکلی اعتراضی،
سیاست های رسمی را به چالش می کشیدند، در واقع از هرگونه
نظارت و هدایت فرهنگی به دور ماند و متاسفانه وزارت ارشاد اسلامی
نیز به جای شناخت عناصر مثبت و سالم این موج و حمایت از استعداد
های تازه و هدایت آن، سیاست انکار و قهر را در پیش گرفت، بی آنکه
فرصت و مجالی برای سمت و سو دادن به این موج نو فراهم کند. این بحث ادامه دارد.
دیدگاه های خود را در این باره با این وبلاگ در میان بگذارید
هرگونه کپی برداری با ذکر منبع بلامانع است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 16:44 توسط روزبه میرزاده |
|
|
قصه شهرخالی
روزبه میرزاده سه شنبه 31 اردبهشت 87
تو شهری که تو نیستی خیابون شده خالی
دیگه هرچی می بینم دارن رنگ خیالی! با من یه هم صدا نیست با من یه آشنا نیست
دیگه یه هم زبونی با من غیر از خدا نیست
...
تمام شب به آهنگی از تورج شعبانخانی با صدای زیبای فرشته ٬ بر اساس شعری از معینی کرمانشاهی گوش می کردم که روایت تلخ تنهایی و سرگشتگی دلخستگانی است که بی پناه و دردمند در انزوای پر هیاهوی شهرهای بزرگ سرگردانند. ترانه،آهنگ و صدا به طرز ماهرانه ای درهم تنیده اند. تورج، به سائقه نیرومند هنری خود، به درونمایه عصیان و حسرت شاعر ( معینی کرمانشاهی ) نقب زده است این آهنگ را بارها و بارها شنیدم و آن را زمزمه کردم و به توانمندی آهنگساز و خواننده در پرداخت این اثر دریاد ماندنی آفرین گفتم. هر شعر پرمایه ای طبعا پیامی با خود دارد و بر آهنگساز است که آن پیام را به زبان موسیقی بیان کند شوریدگی انسان های بی پناه و رنج جانکاه دل سوختگان شیدا در این ترانه به شیواترین ترین وجه بازنمایی شده است .این اثر تکرار ناشدنی است. شما هم آن را بشنوید و به حال و هوایی که هر سه هنرمند خالق آنند ، گوش بسپرید. و اما داستان شعر، آنگونه که تورج شعبانخانی برای نگارنده تعریف کرده ، از این قرار است: سالها پیش رهگذران خیابان فردوسی، کمی بالاتر از میدان فردوسی، روز و شب زنی شوریده را با لباسی سراپا سرخ با شاخه گلی در دست می دیدند که به دور دست ها خیره شده است. او سالها با همان لباس سرخ و کفش و جورابی با همان رنگ، روزها را به شب می رساند و هرگز تغییری در فرم و رنگ لباسش نمی داد. کاسب ها و اهل محل او را می شناختند. و پاس حرمت او را داشتند. می گفتند: سال ها پیش هنگامی که با همان شمایل در میدان فردوسی، منتظر مرد دلخواهش بوده است، خبر می رسد که آن مرد با زن دیگری گریخته است و به این ترتیب، او تمام آن روز و روزها بعد در همان نقطه به انتظار او مانده است و هرگز سخنان دوستان و اطرافیان خود را در مورد سُست پیمانی آن مرد و ازدواج او با زنی دیگر، باور نکرده و همچنان در همان نقطه منتظر آن مرد باقی مانده است تا پایبندی خود را به عشق خود ثابت کند. تورج شعبانخانی می گوید: او در باران و برف- در سرما گرما - با متانت خاصی در کنجی می نشست و به نقطه ای در دور نگاه می کرد. برای همین او را مظهر عشق و وفاداری می خواندند و اهالی محل کم پیش از او مراقبت می کردند. برای همین از معینی کرمانشاهی خواستم ترانه ای درباره او بسراید و به این ترتیب، این ترانه ساخته شد. خواننده: فرشته ترانه سرا: معینی کرمانشاهی آهنگساز: استاد تورج شعبانخانی تنظیم موسیقی: اریک
هرگونه کپی برداری با ذکر منبع بلامانع است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:49 توسط روزبه میرزاده |
|
|
یادداشت روز از روزبه میرزاده
شب بود. چراغ ها از دور سوسو می زدند. تمام طول سفر خواب بودم.چشمم را باز کردم. 12 کیلومتر مانده به تهران باید پیاده می شدم. به شاگرد راننده سپرده بودم بیدارم کند. با فریاد او از خواب پریدم: - داشی جان بجنب،رسیدیم! سراسیمه، کاپشن ام را پوشیدم. کلاهم را سرم گذاشتم. کیف و کتاب هایم را برداشتم، نگران بودم چیزی جا نگذارم. آهان! دفترچه ام... شعر تازه ای که سروده بودم، آن بالا بود. راننده داد زد: بجنب بچه چون! مگه نمی خوای پیاده شی؟ خراب و خواب آلود، آشفته و سراسیمه از اتوبوس پریدم پایین. اتوبوس راه افتاده بود: قان قان... هوا تاریک بود. من کجا بودم؟ کیفم، کتابم، کاپشنم رو که آوردم. یک چیزی جا گذاشته بودم. چی بود؟ باد سردی به صورتم خورد. نگاهی به اتوبوس انداختم که شتابان دور می شد. آخ چیزی توی اتوبوس جا مانده بود. داد زدم : نگه دار. اما اتوبوس رفته بود. انگار خودم را توی اتوبوس جا گذاشته بودم! ----------------------------------- "مارکز"ماجرای مشابه ای را نقل می کند و می کوشد آن را دستمایه داستانی کند. می نویسد: "در خیابان خواستم یک تاکسی صدا بزنم، اما تاکسی جا نداشت. بعد تاکسی نزدیکتر آمد، دیدم خالی است. راننده گفت نگران نباش، این جادویی است که اغلب اتفاق می افتد. جریان را برای دوست نویسنده ام لوئیس بونوئل تعریف کردم، گفت شروع خوبی است، ولی نمی تواند یک داستان شود." مارکز می افزاید: "قبل از آنکه بخواهم چیزی بنویسم، هر روز صبح به مدت دوساعت احساس می کنم، قورباغه ای در شکمم در جنب و جوش است. بعد به طور ناگهانی، می بینم چیزی در حال بالا آمدن است. بعد مثل آب از دهنم بیرون می جهد." نوشتن مثل بر آمدگی خمیر است. اما بعضی وقتها قلم تو را ازخود بیخود می کند، پروازت می دهد. نویسنده ای که داستان هایش را کنترل نمی کند، روحیه اش را می بازد. در داستان های او نزاع دردناکی میان تخیل و تعقل اتفاق می افتد. ارنست همینگوی می گوید: شخصیت یک نویسنده در سیاه مشق های به دور ریخته اش متجلی می شود. آندره مالرو، نویسنده و متفکر فرانسوی این مفهوم را این گونه بیان می کند نویسندگی، هنر حذف است منظور چیست؟ مردم معمولا در گفتار و نوشتار، بی مبالات هستند و اگر بخواهند هنرمند باشند، چاره ای ندارند جز اینکه با کم ترین کلمه، بیش ترین معنا را بیان کنند.
ارنست همینگوی در یک جمله، یک جهان اندیشه و تجربه را در اختیار ما قرارمی دهد: سخت ترین کار جهان، نوشتن یک جمله ساده و روان است! روزبه میرزاده |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 1:16 توسط روزبه میرزاده |
|
|
تو حرف می زدی من رفتم... لبهایت مثل دوماهی قرمز در تنگ آب تازه به آرامی تکان می
خورد.چشمهایت پشت طارمی خانه ای در خیال به من نگاه می
کرد .نگاهی بی لبخند . ترسیدم لب وا کنم و آن دو ماهی بگریزد. اگر
خیره نگاهت می کردم، آن طارمی بلند فرو می ریخت و ستاره می
پژمرد. فقط نگاه کردم. حرف می زدی، من نمی شنیدم. چیزی را با
حسی عمیق بیان می کردی، پیدا بود. من سردم بود. می دیدمت مثل تصویر بزرگ ابری در فلق. ابری سیاه و انبوه.روی ماه را گرفته بود . نقش به نقش و خیال انگیز. ماه نبود، نمی دیدمش. یک سمت ابر روشن بود. قبله آن سمت بود. آن پایین، شاخه های درخت در هم می تنیدند. ستاره ها نبودند.دیواربود. سیبی از درخت افتاد و من سبک صدای ترا شنیدم وهوهوی با دوصدای لرزش پنجره را... تو آرام حرف می زدی . شعری می خواندی شاید! واژه به واژه ترا می شنیدم و شعر آرام ترا که شکل حضورخودت
بود. 4 بهمن 1386 تهران روزبه میرزاده هرگونه کپی برداری با ذکر منبع بلامانع است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 1:0 توسط روزبه میرزاده |
|
|
از اين پنجره یادداشتی از روزبه میرزاده 6 دی ماه 86 برای تو که می شناسی و نمی شناسی ام پنجره من بسته بود. مدت ها بسته بود و تو پاک مرا از یاد برده
بودی،بی معرفت! دختران حوا مثل مادرشان، لوطی گری را نمی
شناسند واین نقص بزرگی است و تا این نقص بزرگ ذاتی را دارند، آدم نمی شوند! البته بی مرام بودن ، زن و مرد نمی شناسد اگر لوطی صفت نباشی، هنوز آدم نیستی و حوّّا عیبش این بود که مسئولیت وسوسه هایش را نمی پذیرفت . آدم که به خاطر رضایت او، از هیچ کاری پروا نداشت، تن به گناه داد و سیب را به دستان حوا سپرد تا گاز بزند بعد هم که به زمین تبعید شد حوا ککش هم نگزید! یعنی اصلا ککی ندارد که بگزد ! آهای حوا! از آتش فتنه انگیزی نمی ترسی ؟ نه نمی ترسی ! چون می دانی یکی هست که شیفته وار دنبال توست و از جانش می گذرد تا تو یک شکر بخندی! آه... اگر حوا سر سوزنی پروا داشت. و بیچاره آدم که با همه آدمیت اش، هنوز (و همیشه) دل به عشق حوا دارد. شاید چون باید از کمال خودش مایه بگذارد تا حوای سر به هوا را مهار کند. اما نمی شود! حوا با وسوسه هایش گویی پنهانی با اهریمن پیمان بسته است که نگذارد آب خوش از گلوی این مرد (آدم) پایین برود. شایدم هم آدم ریگی به کفش دارد و گرنه سر چهارراه سرنوشت رهایش می کرد تا گرگ ، تمیز بخوردش ! و خیال عالم و آدم راحت شود. والسلام هرگونه کپی برداری با ذکر منبع بلامانع است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 16:18 توسط روزبه میرزاده |
|
|
برای همه و هیچکس شب پاییزی من بی تو زیبا نیست. پشت این پنجره شب جاری است.زمستان پا در رکاب است وتو نیستی که پرسش نگاه مرا ببینی پرسش قلب مرا که نمی خواستم روی فرصت صدای تو بگذارم. پس من آن نیستم که تو می خواهی و آن نیستم که تو بخواهی و من آن بشوم. با این همه آن قدر به درون خاک تو ریشه کرده ام که اگر بخوانمت، سبز خواهم شد و تو تقصیری نداری که در حجاب غفلت این روزگار مانده ای و مرا که به یک جرعه دیدارت دلخوشم نمی بینی. شب بی تو شوری ندارد و دیگر حرفی برای گفتن ندارم الا اینکه من دل به سراب خوش نمی دارم و پروایی ندارم که آب از سبویی بنوشم که هم قواره روح من است! 16/9/86 2۳:۱۲ تهران روزبه میرزاده |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 23:12 توسط روزبه میرزاده |
|
|
یک نکته یک اشاره
ترانه "معبد مهربونی" رو از آلبومی که در دست انتشاردارم٬ انتخاب کردم واونو به همه دوستان آشنا وناآشنا تقدیم می کنم
خواننده: روزبه میرزاده آهنگساز : استاد تورج شعبانخانی ترانه سرا : مریم اسدی تنظیم موسیقی: علی موثقی نوازننده گیتار: فیروز ویسانلو و سازهای الکترونیک علی موثقی فقط نظر فراموش نشه! متشکرم روزبه میرزاده۱۵/۶/۸۶ دوستان عزیزم امکان داره گاهی در شروع دانلود ارور بده و لود نشه بستگی به سرعت و نوع کارت داره!
هرگونه کپی برداری با ذکر منبع بلامانع است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 18:38 توسط روزبه میرزاده |
|
|
آخرين سروده 7/6/86 روزبه ميرزاده
من ترا دارم چشم! ترمهٔٔ مخل نقش اسليمی دارد انگار، سايه در سايه ی ناز پر راز مخمل چشم ترا می گويم! شب پر از رايحه باران است شهر در سايه ابری سنگين شب چشمان ترا دارد چشم بی اشارات غريبانه ماه قطره باران بر پلکِ تَرم می لغزد من ترا دارم چشم! " نازک آرای تن ساقه گلی که به جان دادمش آب ای دريغا به برم می شکند" (1 ) --------------------------------- 1 - قطعه ای از شعر بلند نيما يوشيج تهران: 7 شهريورماه 86 روزبه ميرزاده هرگونه کپی برداری با ذکر منبع بلا مانع است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 0:24 توسط روزبه میرزاده |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
وبلاگ رسمی روزبه میرزاده متولد 21/12/1358 تهران بیوگرافی: ترانه سرا:خواننده:آهنگساز: مدرس گیتار و آواز در حال حاضر آلبومی به نام ....در دست تهیه دارم که با همکاری استاد تورج شعبانخانی:علی موثقی:بابک صحرایی مریم اسدی که در دست انتشار است. |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 اردیبهشت 1388 بهمن 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
|
RSS
|